دير آمدي اي نگار سرمست

دیر آمدی ای نگار سرمست
«بر آتش عشقت آب تدبیر
از روی تو سر نمی​توان تافت
از پیش تو راهِ رفتنم نیست
سودای لب شکردهانان
«ای سرو بلند، بوستانی
بیچاره کسی که از تو ببرید
چشمت به کرشمه(5) خون من ریخت
سعدی! ز کمند خوبرویان
ور سر ننهی در آستانش
 
زودت ندهیم دامن از دست
چندان که زدیم بازننشست»(1)
وز روی تو در نمی​توان بست
چون ماهی اوفتاده در شست(2)
«بس توبه صالحان که بشکست!»(3)
در پیش درخت قامتت پست!»(4)
آسوده تنی که با تو پیوست
وز قتل خطا(6) چه غم خورد مست؟
تا جان داری نمی​توان جست
دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟



1) برای خاموش کردن آتش عشق تو هر تدبیری که به کار بردیم کارگر نشد 2) دام 3) توبه انسانهای صالح زیادی را شکست 4) تو آنقدر بالا بلند هستی که درختان باغ و بستان در پیش سرو قامت تو پست و کوتاه هستند 5) ناز و غمزه 6) قتل غیر عمد