در باغ غزل سعدي
دير آمدي اي نگار سرمست
| دیر آمدی ای نگار سرمست «بر آتش عشقت آب تدبیر از روی تو سر نمیتوان تافت از پیش تو راهِ رفتنم نیست سودای لب شکردهانان «ای سرو بلند، بوستانی بیچاره کسی که از تو ببرید چشمت به کرشمه(5) خون من ریخت سعدی! ز کمند خوبرویان ور سر ننهی در آستانش |
زودت ندهیم دامن از دست چندان که زدیم بازننشست»(1) وز روی تو در نمیتوان بست چون ماهی اوفتاده در شست(2) «بس توبه صالحان که بشکست!»(3) در پیش درخت قامتت پست!»(4) آسوده تنی که با تو پیوست وز قتل خطا(6) چه غم خورد مست؟ تا جان داری نمیتوان جست دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟ |
|

